زان چاه زنخدان تو این دیده چو رود است دل چون یوست کنعان در آن چاه فتاده
آن نیکی طبعت بدین حال کشاندم بنگر که چنین نغزی گفتار به طبعم فتاده
مجنون شد آن کس که شنید وصف جمالت دیگر چه عجب کین دل شیدا به صحرا فتاده
صیاد دلی با این همه اوصاف که گویم پروا مکن از کشتن این صید به دامت فتاده
ای سرور و سالار دلم ، در اوج خصالی زان مصدر علیا بنگر بنده به خاکت فتاده
دیده بگرید ز فراق تو به هر دم زورق قلبم بنگر ، کز طلبت در آن اشک فتاده
شهریار که کند مهتاب شبانگاه نظاره داند که نور رخ توست بر آن ماه فتاده
تا ابد این شعله عشقت به سینه بماند بینی تو به مرگم ، آتش به گورم فتاده
ما را در سایت جور زمان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 7