منم آن جویای اثر یوسف گمگشته به هر جا جامه ای را که شوم زنده ز بویش کو
غیر لطفش به دلم هیچ نیابی تو نشان مهربانی که زدم جرعه ز جامش کو
همچو فرهاد از این عشق اثر بنهادم دلربایی که زدم تیشه به نامش کو
دل به گیسوی شکنش بندی شد و رفت رفت و آزاد نشد ، طره ز مویش کو
پیغمبر عشق است در این کیش نجابت من مذهب او جویم ، آیه ز دینش کو
همچو اعمی در این شهر راه سیاهی پویم روزگاری که بدم باصر و بینا ز فروغش کو
دیدی ای دل که ز عشقش چه بسر آمده است زندگانی چه کنم ، خونابه عشقش کو
جور زمان...ما را در سایت جور زمان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 33