مریدم به آن مردم دیده که نقشی را نبست بر دل کندیشه از گناه کند
یارب از این عشقش آنگونه زنم آتش کین دل در آن شعله فخری چنان شاه کند
در پای تو اندک هرجان به سر آید مقبول نما نذری کین دل بدین راه کند
عکسی است از آن نرگس ،این ماه شبانگاهان گو برمتاب ای مه ، هرشب که گمراه کند
در چاه عشق تو ، افتاده این یوسف یعقوب چرا مویه دیگر بر آن چاه کند
اینت سزا ای دل ، با غم درآمیزی کین معجز عشقست هر کوه چنان کاه کند
خواهد ز هجرانت دیده که خون ریزد ترسم همی باشد اشکم نه همراه کند
دیوانه شد شهریار زان لحن جادویت روزی رسد این جان قربان در آن راه کند
جور زمان...ما را در سایت جور زمان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 34