جور زمان

خرید بک لینک
آن نگاری که کنم مویه به راهش کو گلعذاری که زدم بوسه به پایش کو منم آن جویای اثر یوسف گمگشته به هر جا جامه ای را که شوم زنده ز بویش کو غیر لطفش به دلم هیچ نیابی تو نشان مهربانی که زدم جرعه ز جامش کو همچو فرهاد از این عشق اثر بنهادم دلربایی که زدم تیشه به نامش کو دل به گیسوی شکنش بندی شد و رفت رفت و آزاد نشد ، طره ز مویش کو پیغمبر عشق است در این کیش نجابت من مذهب او جویم ، آیه ز دینش کو همچو اعمی در این شهر راه سیاهی پویم روزگاری که بدم باصر و بینا ز فروغش کو دیدی ای دل که ز عشقش چه بسر آمده است زندگانی چه کنم ، خونابه عشقش کو جور زمان...ادامه مطلب

ما را در سایت جور زمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 23:22

تقریر حدیث چشمت زخامه بیرون است زین حکایت سوزان هر چکامه پر خون است چون شرح سوز عشقت آرم به زبان زانسان که دیده به راهت همچو جیحون است آن کنز نهانی ، ولی بر دیده عیان بنگر که مفلس جویای گنج قارون است ساقی مهری تو به هر کون و مکان جامی رسان کزان می گلگون است لیلی صفتی به وفا در همه عالم دریاب این مجنون زمان که سرگشته هامون است عین قراری بر این دل و جانم چون قرار گیرد این دل که بی چون است دل را تو کنی غرقه به آن مردم دیده جان خواهان فنا در یم نیلگون است آن جنت و رضوان کی بود بر تو روا که همه جمله در آن به برت مادون است سنگ صبوری بشو بر ماتم شهریار هیهات زغم دوری که ز طاقت بیرون است جور زمان...ادامه مطلب

ما را در سایت جور زمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 23:22

بنگر ز رنگ رخ من شرر عشق نهان را برجوی ز حال دل من اثر جان جهان را وانگه که دیدی زان ماه پدیدار فروغی زان پس تو بدانی ، چون گذرم روز و شبان را در کنج دل و دور بود از بر دیده بر من بنما بهر خدا راه و نشان را از لب، نام خوشش هیچ نیفتد نفسی خواهی به جز از مشک و عبیر چه دهد بوی دهان را چه توانم بگویم من الکن ز صفاتش آتش عشقش بدهد قدرت این لحن و بیان را سوگند به آن نرگس مستش که دهد شوق حیاتم از بهر لقایش بدهم این سر و جان را هر عاشق زاری که چو من دل بسپارد در ره عشقش کی طلبد سو و زیان را دیده چو یعقوب شد اعمی از این اشک روانم کو جامه یوسف که برد روح و روان را بنگر که دگر طاقت شهریار نماندست ز هجران برگیر تو نقاب و بنما روی نهان را جور زمان...ادامه مطلب

ما را در سایت جور زمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 29 تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 23:22

امروز فخر ملائک قدمی بر دل دیوانه نهاد امروز روح و روانم به من آن منت شاهانه نهاد آنچنان سرخوش و مست از آن دیده شدم که به هیچ شرابی نتوان آن حالت مستانه نهاد سر ز پا را دگر امروز نتوان باز شناخت از خروشی که نگارم بر تن و این خانه نهاد گفتمش ای مه و مهتاب همه عالم خاک ز چه پرتو حسنت کرمی بر من بی چاره نهاد من مسکین که شایان نبدم بر کرمت به چه نحوی توان شکر بر این لطف گرانمایه نهاد مگر آن دم که صد بوسه به راه سفرت باز نشانم که صفای قدمت پای بر این خاک فرومایه نهاد تا ابد زین شراب عشق مخمور بمانم ساقی الست بر دلم این می و پیمانه نهاد خواهم که فنا گردم از آتش عشقت آنسان که جان ، در طلب شمع پروانه نهاد بس پر خطر آمد این ورطه مهرت دیدی که شهریار پای در این معرکه مردانه نهاد جور زمان...ادامه مطلب

ما را در سایت جور زمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 23:22

دوش زان مه من مژده دیدار رسید از نویدش به دلم مرهم و تیمار رسید مطربا نغمه شادی بسرا بر من از این پس ساقیا باده بده کان گل گلزار رسید شمس و مهتاب فلک گو که مستور بمانید همه انوار و فروغ از پرتو رخسار رسید هر طبیبی که کند دعوی درمان برانید که دم عیسی مریم بر من بیمار رسید شکر یزدان بکند تا ابد این سوخته دل که ز تن جان نشد و رحمت دلدار رسید من سپاست کنم ای بادصبا هردم ازاین لطف که مسبب توشدی ناله به آن یار رسید عاقبت دیده به واقع ملک و حور بدید زان همه عالم رویا که به پندار رسید دیگر ز چه این دل بطپد در تن و سینه چون به پایان رسید مهلت و دیده به دیدار رسید ایهالناس از این معجزه دیدار کنید کس ندیدست چنین رحمت ایزد که به شهریار رسید جور زمان...ادامه مطلب

ما را در سایت جور زمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 44 تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 23:22

صفحه بندی