بنگر ز رنگ رخ من شرر عشق نهان را برجوی ز حال دل من اثر جان جهان را
وانگه که دیدی زان ماه پدیدار فروغی زان پس تو بدانی ، چون گذرم روز و شبان را
در کنج دل و دور بود از بر دیده بر من بنما بهر خدا راه و نشان را
از لب، نام خوشش هیچ نیفتد نفسی خواهی به جز از مشک و عبیر چه دهد بوی دهان را
چه توانم بگویم من الکن ز صفاتش آتش عشقش بدهد قدرت این لحن و بیان را
سوگند به آن نرگس مستش که دهد شوق حیاتم از بهر لقایش بدهم این سر و جان را
هر عاشق زاری که چو من دل بسپارد در ره عشقش کی طلبد سو و زیان را
دیده چو یعقوب شد اعمی از این اشک روانم کو جامه یوسف که برد روح و روان را
بنگر که دگر طاقت شهریار نماندست ز هجران برگیر تو نقاب و بنما روی نهان را
جور زمان...ما را در سایت جور زمان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 29