آنچنان شور سماعی به من افتاد از آن نور که بگفتی زتن این جان فرومایه درآمد باز
نکته ها گفتم از این عشق در آن عالم رویا تا که شاید گهری زان صدف بسته درآید باز
گفتمش مالک این دل که تویی حکم چه رانی تا بدان حکم تو این بنده به فرمان درآید باز
او ندا داد که محرز بنما دعوی عشقت تا که مهرم به دلت رو به فزونی درآید باز
زبن هر مژه ام اشک روان شد به برش که ندانم چه کنم پرتو لطفت به من آید باز
گر تو خواهی بروبم خاک قدمت را به مژگان ور تو گویی،دل خونین ز سینه بدرآید باز
چه کنم این کمین بنده ببخشی به لقایت هرگنه کرده به آخر توبه نماید باز
یا رب آن خواب مبارک ز چه اینسان گذشت بود او فرخنده شبی به شهریار جلوه نماید باز
ما را در سایت جور زمان دنبال میکنید
برچسب: سماع,
نویسنده:
بازدید: 8