گفتی که دلم سوزد ز غمت از فرقت دیدار چون بینمت اینسان ، این دل و این جان ، چه خواهی بفرما
دانی که دلم خون میخورد از غم بی رو چوماهت برخیز و بیا منت بنما بر این دل ما سکنی بفرما
شرحه کند این دل برنده نگاهت چون تیشه فرهاد برآی و دمی با پرتو حسنت کام دل ما شیرین بفرما
بیجاره من و آواره تن و ویرانه دل آنسان که خزان است بازآی و بهارت بدین بادیه اعطا بفرما
اینک سر و جان و تن و روح و دل و دین بار سفر من من تاجر عشقم به رهت ، تو خواهی چه سودا بفرما
ای خالق ما ، مالک ما باعث اسباب دو عالم آن حاصل تقصیر که کردست تو بر ما بفرما
مجنون بهل , وامق برهان ، ویس به نسیان تو سپر زین پس از این عشق جگر سوز تو انشا بفرما
چون شرح پریشانی شهریار شنیدی به آفاق وانگه بدرآی و زوالش به خاکت تماشا بفرما
ما را در سایت جور زمان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 10