هر بام به دلم درد روان کاه تو نشیند پندار مبر این غصه شبانگاه بسر آید
ساقی بده جامی از آن ساغر خونین باشد که در آن ، رنگ رخش در نظر آید
پنهان کنم عشق چو درت در حرم دل تا روز جزا محصول صدف ، زان بدر آید
رخسار تو شد قاتل این روح و رانم مقتول بخواهد دگر بار زغمت جان بدر آید
گر همه آفاق بجویم نبینم مثالت بنگر زکجا این دل رنجیده چنین پر شرر آید
با تار دلم سر کنم آوای جدائی خوش نغمه دلسوز بدانم کزین ساز در آید
غم نیست با یاد تو اندر هاویه سوزم ترسم که دل ، بی مهر تو به جنت بدر آید
شاهنشه و شهریار جهان گشتم از این عشق هر پند حذر چون بدهند بی ثمر آید
ما را در سایت جور زمان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 8