باز آن خم ابروی تو بر من کمان شد پیکان غم عشقت از آن خم به قلبم روان شد
گفتم که برون سازم سودای تو از جانم دیدم که دلم بی جان ، از خانه به کویت روان شد
ساقی زمان ، سوزنده جان ، بر ریز تو یک چند پیاله باز این دل مخمور به آن میکده چشم روان شد
مجنون نه چو من درد غم عشق کشیدست او در طلب وصلت لیلی به صحرا روان شد
هر دم فرو بندم دیده ،که آئی به خیالم رخصت ندهد دیدن رخسار چو اشکم روان شد
هر سعی نمودم که دهم قصه عشقت به نسیان باز این دل شوریده چه بودست همان شد
سودی ندهد این بیع گران بر من مسکین هستم خریدار غمت ، باشد که حاصل به زیان شد
ای خالق هر ملک و مکان مددی کن تو به شهریار باشد که ببیند خاک ره آن سرو چمان شد
ما را در سایت جور زمان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 8