ای خالق این شور شعف در من مسکین بازآ کین همه اوصاف آن یاد تو بر قول زبانم نشانده
زآن روز فراق اندر طلبت دیده چو خون شد بنگر کاتش عشقت به چنین حال نزارم کشانده
راهی هر کوی مکان شده دلم از فرقت رویت پندار مبر زین سفرش تشنه لبم را به آبی رسانده
آن روی چو ماهت ترود یک لحظه ز خاطر آن پرتو رویست که چنین نور به رویم رسانده
مجنون زمان شد دل من با هجر تو ای دوست دیگر چه عجب گر تن بیچاره به صحرا کشانده
گر آن قدمت بر کوی من دلخسته نشانی بینی همه چا گنج و دفینه به راهت نشانده
گر بدمد پرتو اقبال و ببینم دگرت بار بینی به دلم دردانه مهرت چه ریشه دوانده
ای کاش به دیده قدمی بنشاند از این پس آن کس که چنین حالت عشاق به شهریار نشانده
ما را در سایت جور زمان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 8