چون شرح سوز عشقت آرم به زبان زانسان که دیده به راهت همچو جیحون است
آن کنز نهانی ، ولی بر دیده عیان بنگر که مفلس جویای گنج قارون است
ساقی مهری تو به هر کون و مکان جامی رسان کزان می گلگون است
لیلی صفتی به وفا در همه عالم دریاب این مجنون زمان که سرگشته هامون است
عین قراری بر این دل و جانم چون قرار گیرد این دل که بی چون است
دل را تو کنی غرقه به آن مردم دیده جان خواهان فنا در یم نیلگون است
آن جنت و رضوان کی بود بر تو روا که همه جمله در آن به برت مادون است
سنگ صبوری بشو بر ماتم شهریار هیهات زغم دوری که ز طاقت بیرون است
جور زمان...ما را در سایت جور زمان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 27