دزدانه کنم برقامت سروش نگهی از سر تحسین آندم که نهد منت و از در به درآید
پروانه صفت گرد قدمش جان فشانم گر شمع رخش زکوی من عاشق به درآید
دانم که دلم طاقت این شوق ندارد آن لحظه دیدار جمالش زسینه به درآید
بیچاره شدم از غم این عشق جگرسوز نگارا ترسم نرسد رخصت دیدار تو و جان به درآید
حیف است گل رخسار تو مستور بماند آخر این ماه نهان باید ز پس ابر به درآید
کو سنگ صبوری که برش ناله کنم از غم هجران تا که با اشک روان عقده ز سینه به درآید
شهریار،دل خوش دار به رنگ رخ او در خواب و خیالت نکند مهلت این عالم رویا هم به سرآید
ما را در سایت جور زمان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 7