گفته بودی که ز خاطر برود آخر کار عشق دو چندان شد و فکر به نسیانش نرفت
یک دم آن مردم دیده ز نظر دور نشد به خیال در شد و نرگس مستانش نرفت
آنگونه به گیسوی کمندش پیچیده بدم که امیدی به گریز از زلف پریشانش نرفت
ریشه به ژرفای وجودم زده آن یاد عزیزش دیده که ز دوری لرزه به بنیادش نرفت
انور شده از نور دو مهتاب سیاهی آن ماه سما رفت و این روی مه آسایش نرفت
از فلک آید ندائی به گوشم هر زمان از نظر هرگز جدا روی پدیدارش نرفت
چون کنم پروا از این آتش عشقش که چو شهریار کسی اینسان به استقبالش نرفت
جور زمان...ما را در سایت جور زمان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 15